MR.orijinal
در گوگل لینکی با عنوان "بچه شما چه شکلیه ؟" مرا جلب میکند!
سوالات چند گزینه ایست:
۱- قبل از شروع عملیات (!) شام چی میخورین؟
من : پیتزا
او: قرمه سبزی با شیر موز!!!
۲- کجا شبتون رو به صبح میرسونید؟
من:خونمون
او: تو ماه عسل!!
۳- چه نوع موهایی دوست دارین؟
من : لخت
او : فر و مجعد
۴- جنسیت بچتون چی باشه؟
من: پسر
او : دختر
(ووووووووووو الا آخر ! به همین ترتیب سوال میشود ...)
نتیجه : " میدونی میمون چیه؟بچت تو مایه های اورانگوتان میشه!! "
من : :-|
اون : به کی رفته یعنی؟یاه یاه یاه!
+Mrs.orijinal
فکر کنم کم کم تبدیل میشه به یه خاطره !
+Mrs.orijinal
فاصله ، معیار خوبی برای دلتنگی ست.
+Mrs.orijinal
بعدا نوشت: بچه ها ممنون به خاطر کمک هاتون. بالاخره تونستم !!! D:.شمایی که خاموشین بعد جایی که دقیقا آدم نیاز پیدا میکنه ، روشن میشین، کارتون تو مایه های سرباز گمنام امام زمانه!! واقعا ممنون
خانه ی ما ۴ طبقه ست که هر طبقه اش ، ۴ واحد است . ما طبقه ی چهاریم. یک خوابه ست . تراس
ندارد . اما دوستش دارم. هال خانه یک پنجره دارد که درست روبروی یک خانه است . یعنی من خیلی
راحت میتوانم آن خانه را دید بزنم . کارم این است!آدم نمیشوم که! خودم به برادر زاده هایم هی میگویم
"نبینم فضولی کنین تو کار مردم هااا! کار زشتیه! " خودم اما اینگونه ام . قصد و غرض ناموسی و این
حرفها هم ندارم هاا . از روی بیکاری دید میزنم . خانه شان حیاط دار است . ۴نفرند . ۲پسر دارند. این
خانواده کلا از لحاظ اعصابی ضعیف اند ! والا! پسر کوچکتر که همه اش با برادر بزرگش دعوا میکند ، بعد
مادرش می آید داد و بیداد میکند . پدرش می آید پا در میانی کند اما میریند . بدتر میشود . بعد یکهو
میبینی در حیاطشان جنگ جهانی ست. مادره(!) با طی افتاده است به جان پسر کوچکتر،پسر بزرگتر از
خانه شان میزند بیرون ، پدره میرود داخل و بچه ی کوچک هم عربده (عربده ها) میکشد . صدایش می
آید . دلم کباب میشود گاهی . بعد میبینم اینها رفته اند داخل ، من هم می نشینم روی کاناپه . هی
کانال ها را عوض میکنم . می شف آینه ی دق من است . اصلا آن زن می شفیه (!) روی اعصابم است .
فارسی وان هم آشنایی با مادر ندارد. بقیه ی سریال هایش را دوست ندارم . حالا ساعت چند است ؟ ۲
!. تک و تنها نشسته ام. فک و فامیلی هم در تهران ندارم . از تهران متنفرم . عاشق شیراز و چهارراه
مشیرش هستم . دلم لک زده است . خانه ی ملک بانو (مادر شوهرم!!. اسمش این نیست ولی من
پشت سرش این جوری صدایش میکنم!!) هم دور است. حوصله ندارم
اصلا . بدم می آید هی باید نقش عروس های خیلی خیلی خوب و با کمالات را بازی کنم . من دوست
دارم مثلا کل بیندازم ، دعوا کنم!! (تنم میخارد!). اما الکی الکی که نمیشود . آخر اسمم همش "جون"
میگوید . ... جون بیا میوه بخور . ... فلان کن . ... جون بیسار کردی؟! اه!
از آنور هم هی به مستر ماموریت میدهند . بیشرف ها اصلا ملاحظه ی تازه دامادی اش (!) را نمیکنند
که! والا. حوصله ام سر میرود. بعد از ان ور من تمرین میکنم برنج درست کنم ، نمیشود که نمیشود . یا
شفته ست یا زنده ست یا شور است یا بینمک. خورشت درست کردن هم که افتضاح. غذای سرخ
کردنی ام خوب است فقط.بعد مستر زنگ میزند که عشق من در چه حاله ؟ من هم یکهو سر مستر
خالی میکنم!بعد او هم یک هو وسط دعوا میپرسد : جیش کردی ؟ بعد هم هاها میخندد.
عادت دارد وسط دعوایی که من شروع کردم این را بپرسد . این جمله هم روی اعصابم است دیگر . الان
همه چیز روی اعصابم است .
+Mrs.orijinal